هدیه عشق ... 1

                                                                         S.E.M   درس اول  ...

عشق حقیقی ... " راه بقای معنوی در عصر حاضر "

مردی نیجریایی توسط تعدادی جوجهء مرغ درسی معنوی را آموخت .

شبی در ماه نوامبر باران بسیار شدیدی می بارید . در خلال شب زنی به سراغش آمد و گفت که سه جوجهء دور افتاده از مادر را پیدا کرده است . او می گفت : " می دونم که تو خودت هم جوجه نگه می داری . ببینم اینا مال تو هستن ؟ "

مرد به آنها نگاهی کرد و گفت : " نه ، اما کاشکی بودند . "

زن گفت : " می شه لطفا ازشون مراقبت کنی ؟ "

جوجه ها تقریبا سه روزه بودند و جیک جیک می کردند . چون هم سردشان بود و هم گرسنه بودند  . به نظر می سید شاید تا صبح هم دوام نیاورند . بنابراین مرد نیکوکار با محبت تمام از سه جوجه مراقبت کرد . به آنها غذا و دارو و ویتامین داد . اتاق را به خاطر آنها گرم کرد . تنها چیزی که برای گرم کردن داشت چراغ نفتی بود و نفت خیلی گران بود ، اما او تمام شب فانوس را روشن گذاشت .

وقتی صبح شد اطراف را گشت تا مرغ مادر و صاحب جوجه ها را پیدا کند ، اما زیاد هم بر پیدا کردن آنها اصرار نورزید چون فکر کرده بود اگر جوجه ها زنده بمانند ، بد نیست آنها را برای خودش نگه دارد .

یک هفته بعد صاحب خانه اش آمد .

او هم اکیست بود و گفت : " خوشحالم که اینا رو پیدا کردی . مرغ من شش تا جوجه داشت و هر شش تا رو توی طوفان گم کرده بود . اما تو سه تاشون رو پیدا کردی . می شه مراقبشون باشی و بزرگشون کنی ؟ "

مرد ناگهان علاقهء خود را به جوجه ها از دست داد ، چون نمی توانست صاحب آنها باشد . بنابراین به زن صاحبخانه گفت : " نه ، نمی شه . " اما بعدا که متوجه شد زن به آنها غذا نمی دهد ، با بی میلی به آنها غذا می داد .

یک هفته گذشت و روز یکشنبه رسید . اکیست به مراسم عبادی مرکز محلی اک رفت . بعد از سخنرانی همه با هم هیو را خواندند . در خلال زمزمهء هیو همینطور که اکیست با چشم بسته نشسته بود ، ماهانتا استاد درون با او صحبت کرد و گفت : 

" این چه جور عشقی هست که فکر می کنی نسبت به این جوجه ها داری ؟ وقتی که فکر می کردی مال تو هستن دوستشون داشتی ، اما وقتی که فهمیدی صاحبشون نیستی ، این به اصطلاح عشق خودت رو دریغ کردی . تازه همیشه از استاد می خوای که راه نثار عشق الهی و خدمتگذاری رو بهت نشون بده . با این کار فرصتی رو از دست می دی و بعد دوباره درخواست می کنی که راه های کمک کردن به خدا رونشونت بدن . "

پس از پایان مراسم عبادی اک ، به زن اکیست گفت : " خوشحال می شم که از جوجه هاتون مراقبت کنم . "

زن گفت : " اگر زنده موندن  ، می تونی یکی شون رو برداری . "

مرد با خود گفت : " یه جوجه به چه دردی می خوره ؟ " ... این چیزی است که در درجهء اول باعث عصبانیت او شد . او سه جوجه را نجات داده و کلی پول و وقت صرف کرده بود . اما حالا خانم صاحبخانه می گوید ، اگر زنده ماندند می تواند یکی را نگه دارد .

بدین ترتیب مرد جریحه دار شد و دریچهء قلب خود را بست .هنگامی که احساسات ما جریحه دار می شود ، دریچهء قلب خود را می بندیم . بعد ماهانتا استاد زندهء اک ، دوباره در یک ارتباط درونی با او حرف زد .

استاد گفت : " این چه جور عشقی هست ؟  ...

 عشق واقعی فاقد هرگونه ریسمان و وابستگی است . خدمت واقعی به خدا همیشه ماجرای آموختن درس های معنوی است . هر کسی در هر موقعیتی درسی برای آموختن دارد ، در غیر این صورت  در آن موقعیت قرار  نمی گرفت .

وقتی در قبال هدیه ای عاشقانه فکر می کنیم " ببین امروز دارم هدیه ای عاشقانه به تو می دهم ، پس منتظر هدیهء تو هستم، این عشق فایده ای ندارد . "

هدیه ای که از سر عشق باشد باید به اختیار داده شود و از قلب نشات بگیرد و انتظاری برای پاداش در کار نباشد . هدیه ، هدیه است .

برخی چیزها که نام هدیه بر خود می گیرند ، در عمل به ریسمان هایی بسته هستند . معمولا می توانید خیلی زود آنها را تشخیص دهید . ریسمان چیزی شبیه این است : " من این را به تو می دهم اما به شرطی که ... " ، شما با شنیدن عبارت " به شرطی که ... " گوش می کنید تا ببینید بعد چه می گویند ، " :

به شرطی که کاری رو که می خوام انجام بدی ! "

یا " به شرطی که مراقب رفتارت باشی ! "

 یا " به شرطی که تو هم فلان چیز رو به من بدی ! "

 یا " به شرطی که اون طور که من دوست دارم باشی ! "

 ... " این هدیهء عاشقانه مال تو ، اما به شرطی که ... "

...

 ... همیشه شرط ... این دیگر هدیهء عاشقانه نیست .

...

" برای تشخیص تاثیرات روح الهی یا اک لازم است که عقب بایستیم تا بهتر ببینیم . "

 

استاد بی نظیرم ممنونم از این بزرگترین درس عشق ... عشق بی قید و شرط ...

با این درس حالا خیلی راحت می تونم به گذشته برگردم و عشق های شرطی رو در زندگیم خیلی آسون تشخیص بدم و کناری بگذارم ... و تماشا کنم به ریسمان های قید و شروط پیچیده بر ظاهر فریبکارشون ،  که در اون زمان از دیدنشون و درک هویت و ماهیت شون ناتوان بودم ... حالا خیلی راحت می تونم به یاد بیارم معامله ای رو که با من به اسم عشق صورت می گرفت و هزار شرط در پس همین یک کلمه عشق پنهان بود ...

استاد بزرگوارم ، کمکم کن تا همیشه هیچ شرطی در پس عشقی که در هستی به انسان ها و موجودات دیگه حس می کنم نباشه ... کمکم کن تا همه رو با همون عشقی که تو رو دوست دارم ، دوست داشته باشم ... کمکم کن تا حتی اون ها که من رو دوست ندارند رو هم دوست داشته باشم ... اون ها که با فروتنی نمایشین به من نزدیک می شن و هدفشون فقط سیراب کردن غرور تشنه و عقده های کهنه شون هست ... حتی اون ها که ضربه می زنند و زخم و شاد می شن از این پیروزی !!! ... کمکم کن تا همه رو دوست داشته باشم و با عشق ... همونطور که تو رو دوست دارم استاد مهربانم ... دوستت دارم ... با عشق ... بی قید و شرط ... هر زمان ... در هر شرایط ...

برکت ... برکت ... برکت

  

 نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 1:57  توسط لاله 

 

 

 

 

 

 

 

/ 0 نظر / 10 بازدید