هدیه عشق ... 45

S.E.M

 

درس چهل و پنج : راهب و روسپی ... " پدران ، فرزندان ، نوه ها "

 

راهبی در نزدیکی معبد شیوا زندگی می کرد . در خانهء روبرویش یک روسپی اقامت داشت . راهب که می دید مردان زیادی به آن خانه رفت و آمد دارند ، تصمیم گرفت با او صحبت کند .

زن را سرزنش کرد : " تو بسیار گناهکاری . روز و شب به خدا بی احترامی می کنی . چرا دست از این کار نمی کشی ؟ چرا کمی به زندگی بعد از مرگت فکر نمی کنی ؟ "

زن به شدت از گفته های راهب شرمنده شد و از صمیم قلب به درگاه خدادعا کرد و بخشش خواست . همچنین از خدای قادر متعال خواست که راه تازه ای برای امرار معاش به او نشان بدهد .

اما راه دیگری برای امرار معاش پیدا نکرد . بعد از یک هفته گرسنگی ، دوباره به روسپی گری پرداخت . اما هر بار بدن خود را به بیگانه ای تسلیم می کرد ، از درگاه خدا آمرزش می خواست .

راهب که از بی تفاوتی زن نسبت به اندرز او خشمگین شده بود ، فکر کرد : " از حالا تا روز مرگ این گناهکار ، می شمرم که چند مرد وارد آن خانه شده اند . "

و از آن روز ، کار دیگری نکرد جز اینکه زندگی آن روسپی را زیر نظر بگیرد . هر مردی که وارد خانهء او می شد ، راهب هم ریگی بر ریگ های دیگر می گذاشت .

مدتی گذشت . راهب دوباره روسپی را صدا زد . گفت :

" این کوه سنگ را می بینی ؟ هر کدام از این سنگ ها ، نمایندهء یکی از گناهان کبیره ای است که انجام داده ای ، آن هم بعد از هشدار من . دوباره می گویم : مراقب اعمال ات باش . "

زن به لرزه افتاد . فهمید گناهانش چقدرانباشته شده است . به خانه برگشت . اشک پشیمانی ریخت و دعا کرد :

" پروردگارا ، کی رحمت تو مرا از این زندگی مشقت بار آزاد می کند ؟ "

خداوند دعایش را پذیرفت . همان روز ، فرشتهء مرگ ظاهر شد و جان او را گرفت . فرشته ، به دستور خدا ، از خیابان عبور کرد و جان راهب را هم گرفت و با خود برد .

روح روسپی،  بی درنگ به بهشت رفت ، اما شیاطین ، روح راهب را به دوزخ بردند . در راه ، راهب دید که بر روسپی چه گذشته و شکوه کرد :

" خدایا ، این عدالت توست ؟ من که تمام زندگی ام را در فقر و اخلاص گذرانده ام ، به دوزخ می روم و آن روسپی که فقط گناه کرده ، به بهشت می رود ! "

یکی از فرشته ها پاسخ داد :

" تصمیمات خداوند همیشه عادلانه است . تو فکر میکردی که عشق خدا یعنی فضولی در رفتار دیگران . هنگامی که تو قلب ات را سرشار از گناه فضولی می کردی ، این زن روز و شب دعا می کرد . روح او ، پس از گریستن ، چنان سبک می شد که توانستیم او را تا بهشت بالا ببریم . اما آن ریگ ها چنان روح تو را سنگین کرده بودند که نتوانستیم آن را بالا ببریم . "

 ماهانتای خوبم ، امشب این داستان به معجزهء تو اینجا نوشته شده . ممنونم که با وجود همهء نقص و کاستی ها و خطاهایم هنوز این طور خالص کمکم می کنی . ممنونم از این که کمک می کنی تا خودم را بهتر بشناسم در جهت نجات از تمام طلسم ها و جادو هایی  که بر روحم بسته شده ... این طور وقت ها دیگر نه پتویی که همچنان روی دوشم هست برایم اهمیت دارد نه عطسه ها و سرفه ها و تب ای که یک آن امانم نمی دهد و هی بیشتر می شود ... زندگیم فقط معجزه هست و معجزه و معجزه ... معجزه حضور تو استاد .... ممنونم که هستی ... تا بی نهایت ... و دوستت دارم ... از صمیم قلب ... با دل و روح و جان ... و عشقی بی تمام ... برکت

 

نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 23:43  توسط لاله 
/ 0 نظر / 14 بازدید