هدیه عشق ... 55

S.E.M

                                              

درس پنجاه و پنجم : بازیابی عشق روزگاران گذشته ... " راه بقای معنوی در عصر حاضر "

 

هنگامی که دانیل دختر کوچکی بود ، عاشق داستان پیترپان و مری پاپینز بود . این شخصیت ها می توانستند پرواز کنند . پرواز برای او مهم بود ، چون دوست کوچکی داشت که در رویاها به خانه اش می آمد . او پسربچه ای سرخپوست بود که همیشه روبانی به پیشانی می بست .

این دو کودک ، در کالبد اثیری پرواز می کردند . گاهی در همان اطراف بازی می کردند ، اما خواهر دانیل پس از مدتی با کالبد اثیری ظاهر می شد و می گفت : " شما دو نفر ، هرچه زودتر بیاین پایین ، و اگر نه به زور وادارتون می کنم . " بعد دخترک و پسرک درست مثل پرندگان که با تعقیب سعی می کنند کسی را بتازانند پایین می آمدند و صرفا  به منظور آنکه سر به سر خواهر بزرگتر بگذاراند ، دور سر او می چرخیدند و سر و صدا راه می  انداختند . این کار او را عصبانی می کرد و آنها را مثل حشرات مزاحم با دست دور می کرد . بچه ها هم فاصلهء خود را حفظ می کردند و بی وقفه می خندیدند .

برخی از تجربیات اثیری آنها متفاوت بود و دست به ماجراجویی های دور و دراز می زدند . وقتی که به سفرهای طولانی می رفتند ، پسر سرخپوست سگ خود سام را هم همراه  می آورد . در چنین مواقعی به آلاسکا یا جاهای دیگر می رفتند . سگ با آنها می رفت تا از آنان مراقبت کند و وظیفهئ خود را هم به خوبی انجام می داد .

بعد بچه ها دوباره به خانه برمی گشتند ، در محله چرخی می زدند ، و فرود می آمدند . سپس هرکدام در شکل اثیری خود به خواب می رفتند تا بعدا در کالبد فیزیکی بیدار شوند . آنها همیشه این تجربیات را به یاد داشتند .

با گذر زمان فاصلهء این تجربیات بیشتر و بیشتر شد ، تا اینکه سرانجام کاملا قطع شد .

سالها بعد دانیل با مرد جوان سرخپوستی آشنا شد و از رنگ پوست و موی او خیلی خوشش آمد و عاشق او شد . به زودی دوستی شان صورت دائمی به خود گرفت . دختر حتی در اولین برخورد ها با او خیلی راحت بود ، بنابراین به او گفت ، " تو من رو یاد پسربچهء سرخپوستی می اندازی که بهترین دوست من بود . من اونو تو خواب می دیدم . "

مرد گفت ، " تو هم من رو یاد دختر کوچولویی می اندازی که تو خواب می دیدم . اما اون بلوند بود . موی تو خرماییه . " دختر گفت ، " وقتی که بچه بودم موهام بلوند بود . "

بعد خاطرات خود را با هم مقایسه کردند . مرد آنچه را به یاد داشت شرح داد و گفت ، " درست نزدیک خونهء شما ریل راه آهن رد ی شد . من باغ خونه تون رو یادم میاد . " دختر گفت ، " یادم میاد تو همیشه هدبند داشتی و اسم سگت هم سام بود . "

بدین ترتیب یکدیگر را شناختند ، ازدواج کردند و حالا صاحب دو فرزند هستند .

عشق الهی آنها را از دو نزاد مختلف کنار هم قرار داد . وقتی با هم ملاقات کردند ، در دل یکدیگر را می شناختند . عشق الهی تا این حد توانایی دارد . گاهی کسانی که بعدها در زندگی به هم می رسند ، به معنای واقعی کلمه در دو قطب متضاد جهان متولد شده اند .اما توانایی قانون کارما به حدی است که می تواند آنان را به هم بر ساند . اگر قرار است در کنار هم باشند ، هیچ نیرویی در زمین نمی تواند از هم جدایشان کند . عشق پیوندی است که وصل می کند .

... اما توانایی قانون کارما به حدی است که می تواند آنان را به هم بر ساند . اگر قرار است در کنار هم باشند ، هیچ نیرویی در زمین نمی تواند از هم جدایشان کند . عشق پیوندی است که وصل می کند ... ماهانتای مهربانم ... ماهانتای بهترین ... ماهانتای عشق ... دوستت دارم ... با عشق ... برکت ...

 

 

 

 نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 23:4  توسط لاله 
/ 0 نظر / 24 بازدید