هدیه عشق ... 17

S.E.M

 

درس هفدهم : تزریق خون ... " نشان لیاقت عشق "

سالها پیش که من به عنوان داوطلب در بیمارستان کار می کردم ، دختری به بیماری عجیب و سختی دچار شده بود و تنها شانس زنده ماندن اش انتقال کمی از خون خانواده اش به او بود .

او فقط یک برادر ۵ ساله داشت . دکتر بیمارستان با برادر کوچک دختر صحبت کرد . پسرک از دکتر پرسید : آیا در این صورت خواهرم زنده خواهد ماند ؟ دکتر جواب داد : بله و پسرک قبول کرد .

پسرک را کنار تخت خواهرش خواباندیم و لوله های تزریق را به بدنش وصل کردیم ، پسرک به خواهرش نگاه کرد و لبخندی زد و در حالی که خون از بدنش خارج می شد ، به دکتر گفت :

آیا من به بهشت می روم ؟

پسرک فکر می کرد که قرار است تمام خون بدنش را به خواهرش بدهند !

 

ماهانتای خوبم ... ماهانتای خوبم ... ماهانتای خوبم ... ماهانتای عشق ... عشق جز این چه می تواند باشد ؟؟؟؟ ... دوستت دارم پسر کوچولویی که از عشق پاک ات سرشارم کردی ... دوستت دارم ماهانتای مهربانم ...  با عشق ... برکت

 

نوشته شده در  جمعه ششم دی 1387ساعت 23:37  توسط لاله 
/ 0 نظر / 9 بازدید