هدیه عشق ... 50

S.E.M

 

درس پنجاه : کوه پنجم ...

 

مدت ها پیش یعقوب نبی ، خیمه زد و شب هنگام ، کسی وارد خیمه اش شد و تا فجر با او کشتی گرفت . یعقوب این مبارزه را پذیرفت ، هرچند می دانست که حریفش ، پروردگار است . صبح هنگام هنوز شکست نخورده بود و نبرد تنها هنگامی متوقف شد که خدا حاضر شد او را تبرک کند .

این داستان نسل به نسل نقل شده بود تا هیچکس هرگز از یاد نبرد که گاهی لازم است آدمی با خدا منازعه کند . فاجعه ، زمانی به زندگی هر انسانی راه می یافت ؛ این فاجعه ممکن است نابودی یک شهر باشد ، یا مرگ فرزند ، یا اتهام بی دلیل ، یا بیماری که برای همیشه آدم را فلج می کند . در آن لحظه خدا ، انسان را به مبارزه می طلبد و او را وامیدارد تا به این سوال پاسخ بدهد : " چرا محکم به این هستی کوتاه و سرشار از زنج چسبیده ای ؟ معنای تلاش تو چیست ؟ "

کسی که پاسخ این سوال را نمی دانست ، تسلیم می شد ؛ اما کسی که به دنبال معنایی برای هستی بود ، احساس می کرد که خدا عادل نیست و سرنوشت خویش را به مبارزه می طلبید . در این لحظه ، آتشی از نوع دیگر ، از آسمان فرود می آمد ... نه آتشی که می کشد ، بلکه آتشی که دیوارهای کهن را از هم می درد و امکانات واقعی هر انسان را به او می نمایاند . ترسوها هرگز نمی گذارند که قلبشان در این آتش بدرخشد ، فقط مایلند که وضعیت جدید ، هرچه سریع تر به وضعیت قبلی برگردد تا بتوانند به زندگی شان ادامه بدهند و به همان شیوهء مرسوم شان فکر کنند. اما شاجاعان ، کهنگی را در آتش می انداختند و حتا به بهای رنج درونی عظیم ، همه چیز ، حتا خدا را کنار می گذاشتند و پیش می رفتند .

خدا با خشنودی از آسمان لبخند می زند ، زیرا خواستهء او همین بوده ، که هر کس مسئولیت زندگی خویش را در دست بگیرد . زیرا در تحلیل نهایی ، خدا بزرگترین هدایا را به فرزندان خود داده است : قدرت انتخاب و تعین کردار خویش .

تنها مردان و زنانی که در قلب خویش شعلهء مقدس را داشتند ، می توانستند با او روبرو شوند . و تنها آنها راه بازگشت به عشق او را می شناختند ، چرا که آنها می فهمیدند که فاجعه ، تنبیه نیست ، مبارزه است .

ماهانتای خوبم ... تو بهتر آگاهی بر من و بر این درس ها و بر عشق ... ممنونم که هستی ... دوستت دارم با عشق ... برکت ... برکت ... برکت ...

 

 نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 23:35  توسط لاله 
/ 0 نظر / 17 بازدید