هدیه عشق ... 47

S.E.M

 

درس چهل و هفتم : فقط عشق و فقط عشق ... " یک زندگی ، یک ترانه ، یک رقص "

عشق دردناک است چون برای سعادت راه می آفریند . عشق دردناک است چون دگرگون می کند ؛ عشق دگرگونی است . هر دگرگونی دردناک خواهد بود .

این درد همان دردی است که کودک به هنگام خروج از زهدان مادر احساس می کند . این درد ، همان دردی است که پرنده هنگام بیرون آمدن از تخم احساس می کند . این درد همان دردی است که پرنده آنگاه که بکوشد برای نخستین بار پرواز کند ، احساس خواهد کرد .

این درد بسیار عمیق است . اما شما بدون عبور از درون درد نمی توانید سرمستی داشته باشید . اگر طلا بخواهد سره شود ، ناگزیر است از میان آتش بگذرد .

عشق آتش است .

این به سبب درد عشق است که ملیون ها مردم یک زندگی بی عشق را می زیند . آنان نیز رنج می برند ، و رنج بردن آنان بیهوده است . رنج بردن در عشق رنج بردنی بیهوده نیست . رنج بردن در عشق خلاق است ؛ شما را به سطوح عالی تر خود آگاهی می برد .

رنج بردن بدون عشق به طور کامل یک اتلاف است ؛ شما را به هیچ جایی دلالت نمی کند ، شما را در همان دور باطل در حرکت نگه می دارد .

انسان بدون عشق خود شیفته است ، بسته است . او فقط خودش را می شناسد ، و اگر او دیگری را نشناخته است ، چقدر می تواند خودش را بشناسد ؟ چون فقط دیگری می تواند همچون یک آینه عمل کند . شما بدون شناخت دیگری ، هرگز خود را نخواهید شناخت . عشق برای خودشناسی نیز بسیار بنیادی است . شخصی که دیگری را در عشقی عمیق ، در شوری شدید ، و در یک سرمستی کامل نشناخته است ، قادر نخواهد بود بشناسد که خود کیست ؛ چون آیینه ای برای دیدن تصویر خویش نخواهد داشت .

رابطهء عاشقانه یک آیینه است ، و هرچه عشق ناب تر باشد ، هرچه عشق متعالی تر باشد ، آیینه بهتر است ، آیینه پاکیزه تر است . اما عشق متعالی تر نیازمند آن است که شما باز و گشوده باشید . عشق متعالی تر نیازمند است که شما آسیب پذیر باشید . شما مجبورید زره خود را رها کنید ؛ این دردناک است . شما ناگزیر نیستید پیوسته نگهبانی بدهید . شما ناگزیرید ذهن حسابگر را رها کنید . شما ناگزیر از خطر کردن هستید . شما ناگزیر از خطرناک زیستن هستید .

دیگری می تواند به شما آسیب برساند ؛ این است ترسی که در آسیب پذیر بودن است .

دیگری می تواند شما را نپذیرد ؛ این است ترسی که در عاشق بودن است .

تصویری که شما از خویشتن در دیگری خواهید یافت ، می تواند زشت باشد ، اضطراب این است . از آیینه بپرهیزید . اما با پرهیز کردن از آیینه ، شما زیباتر نخواهید شد . با پرهیز کردن از وضعیت ، شما رشد هم نخواهید کرد . این چالش می بایست پذیرفته شود .

انسان مجبور است به درون عشق برود . این نخستین گام به سوی خداوند است ، و از کنارش نمی توان گذشت . آنان که می کوشند گام عشق را دور بزنند ، هرگز به خداوند نخواهند رسید . این گام به طور مطلق ضروری است ، چون شما فقط هنگامی از تمامیت خود آگاه می شوید که حضورتان توسط حضور دیگری مسحور شده باشد ، هنگامی که از خود شیفتگی خود ، دنیای بستهء زیر آسمان باز ، بیرون آورده شده باشید .

عشق یک آسمان باز است . عاشق بودن در پرواز است . اما به طور قطع ، آسمان لایتناهی ترس می آفریند .

 رها کردن نفس بسیار دردناک است ، زیرا به ما پروردن نفس را آموخته اند . ما فکر می کنیم که نفس تنها گنج ماست . ما از آن محافظت کرده ایم ، ما آن را آراسته ایم ، ما به طور مستمر آن را برق انداخته ایم ، و هنگامی که عشق بر در می کوبد ، کل چیزی که برای عاشق شدن مورد نیاز است ، کنار گذاردن نفس است ؛ قطعا این دردناک است . نفس محصول تمامی زندگی شماست ؛ کل آن چیزی است که شما آفریده اید – این نفس زشت ، این ایده که من از هستی جدا هستم .

این ایده زشت است ، چون غیر واقعی است . این ایده وهم است ، اما جامعهء ما وجود خارجی دارد ، جامعهء ما بر این ایده مبتنی است که هر شخصی یک شخص است ، نه یک حضور . حقیقت این است که در کل هیچ شخصی در دنیا وجود ندارد ؛ فقط حضور وجود دارد . شما نیستید – نه به مثابهء یک نفس ، جدای از کل . شما بخشی از کل هستید . کل به شما راه می یابد ، کل در شما نفس می کشد ، در شما می تپد ، کل هستی شماست .

عشق به شما نخستین تجربه از هماهنگ بودن با چیزی را می دهد که نفس شما نیست . عشق به شما این نخستین درس را می دهد که می توانید در هماهنگی با کسی باشید که هرگز بخشی از نفس شما نبوده است . اگر شما بتوانید با یک زن هماهنگ باشید ، اگر شما بتوانید با یک دوست هماهنگ باشید ، با یک مرد ، اگر شما بتوانید ...

هر کسی با وهم داشتن یک خویشتن جدا درگیر است ؛ از این روی مردم دیوانه می شوند . و این دیوانگی بی معناست ، ناباور ، نیافریننده . یا مردم شروع به ارتکاب خودکشی می کنند . این خودکشی ها نیز ناباور و نیافریننده اند .

شما ممکن است با خوردن زهر یا پریدن از صخره یا شلیککردن به خود مرتکب خودکشی نشوید ، اما می توانید مرتکب نوعی خودکشی شوید که روندی بسیار بطئی دارد ، و این آن چیزی است که دارد اتفاق می افتد . مردم بسیار معدودی به طور ناگهانی دچار خودکشی می شوند . دیگران برای یک خودکشی بطئی تصمیم گرفته اند ؛ آنان به تریج ، به آهستگی می میرند . اما تقریبا ، تمایل به انتحاری بودن عالمگیر شده است .

این راه زندگی نیست؛  و دلیل ، دلیل بنیادی آن است که ما زبان عشق را فراموش کرده ایم . ما دیگر برای رفتن به درون آن ماجراجویی که عشق نامیده می شود ، به قدر کافی شجاع نیستیم .

از همین روست که مردم مجذوب سکس هستند ، چون سکس مخاطره آمیز نیست ؛ گذرا و موقتی است ، شما درگیر نمی شوید ، عشق درگیری است ، تعهد است ؛ گذرا نیست ، یک بار که ریشه بگیرد ، می تواند برای ابد باشد .

عشق می تواند تعهدی مادام العمر باشد . عشق محتاج صمیمیت است ، و فقط هنگامی که شما صمیمی هستید ، دیگری یک آینه می شود . وقتی که شما با یک زن یا یک مرد در رابطه ای جنسی ملاقات می کنید ، شما در کل اصلا ملاقات نکرده اید ، در واقع ، شما از روح دیگری اجتناب کرده اید . شما صرفا از بدن استفاده کردید و گریختید ، و دیگری نیز از تن شما استفاده کرد و گریخت . شما هرگز به قدر کافی صمیمی نشدید تا از چهرهء اصیل یکدیگر پرده بردارید .

عشق دردناک است ، اما از آن نپرهیزید . اگر از عشق بپرهیزید ، از بزرگترین مجال روئیدن و بالیدن پرهیز کرده اید . به درون آن بروید ، درد عشق را بکشید ، چون بزرگترین سرمستی از میان رنج می آید . بله ، درد وجود دارد ، اما به سبب درد ، سرمستی زاده می شود . بله ، شما ناگزیر خواهید بود به مثابه یک نفس بمیرید ، اما گر بتوانید به مثابه یک نفس بمیرید ، به مثابه یک هستی الهی تولد خواهید یافت .

مردمی که می گویند زندگی بی معنی است ، مردمی هستند که عشق را نشناخته اند . تمامی آنچه که آنان دارند می گویند ، این است که زندگی آنان عشق را از دست داده است .

بگذارید درد باشد ، بگذارید رنج بردن باشد . به میان شب تاریک بروید ، و شما به طلوع خورشیدی زیبا خواهید رسید . این فقط از میان شب تاریک است که صبح می آید .

تمامی رویکرد من در اینجا از عشق است . من فقط عشق و فقط عشق می آموزم و نه هیچ چیز دیگر . شما با عشق زاده شده اید . عشق خدای واقعی است . عشق یک راه است ، یک روش برای کشتن شما به مثابه یک فردیت جدا و برای کمک کردن به شما که سرمدی شوید ، به مثابه یک شبنم ناپدید شده و اقیانوس شوید ، اما شما ناگزیر خواهید بود از میان در عشق بگذرید ...

ممنونم ماهانتای یگانه ... داستان تکه فولاد هایی رو به یاد می آورم که برای  به درد خوردن در ساخته شدن وسایلی ، حتما باید اون قدر حرارت ببینند تا ذوب و نرم و حالت پذیر بشوند و بعد تازه ضربه های پتک رو باید اون قدر تحمل کنند تا شکل مورد نظر رو به خودشون بگیرند ... و دعایی که از خدا می خواست همراه و یاورش باشه تا در طول این همه حرارت دیدن ها و آتش ها و ضربه ها ، مثل فلز های ناخالص  ترک نخوره و به تکه فلزی بی مصرف تبدیل نشه ، بلکه با تحمل تمام این رنج ها و سختی ها و ضربه ها ، به مرحله ای برسه که شکل مورد نظر خداوند بر اون روح نقش ببنده ... ماهانتای خوبم می دونم که این ضربه ها لازم هستند اگر می خواهم به آگاهی بالاتری برسم ، به ظرفیت بیشتری از عشق و به همکاری برای تو ... ماهانتای عشق ... می دونم که ضربه های تجربه های سهمگین زندگیم ضربه هایی هستند برای هرچه قوی تر ساختن ام ... همه این ها رو کم کم و بیشتر یاد می گیرم و در همه حال دوستت دارم ... با عشق ای خالص ... برکت

 

 نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 23:4  توسط لاله 
/ 0 نظر / 12 بازدید