هدیه عشق ... 41

S.E.M

 

درس چهل و یکم : عشق و چیره گی برترس ... عشق یا ترس ... " دستورهای بیدارباش معنوی ما "

 

یک استاد دانشگاه مشغول تنظیم کردن برنامهء آموزشی بود .او هنرهای گرافیکی و طراحی با کامپیوتر را تدریس می کرد . تقریبا برنامه آموزشی را تکمیل کرده بود – او دراین زمینه ، استاد بود . ولی رئیس دانشگاه هم باید این برنامه را تاید می کرد .

رئیس دانشگاه آدمی بود که از هیچ کاری ابا نداشت . او دوست داشت دیگران را کنترل کند . عاشق این بود که برای دیگران دردسر درست کند و آن ها را به سختی بیندازد .

استاد دانشگاه نگران بود زیرا می دانست رئیس دانشگاه ، برنامهء اموزشی او را کاملا تغییر خواهد داد ، و از این بابت خیلی ناراحت بود . بنابراین به مراقبه نشست و از ماهانتا ، استاد درون درخواست کرد تا دراین مورد به او کمک کند . چه کاری می توانست بکند ؟ چطور باید عمل می کرد تا تعادل خود را از دست ندهد ؟

همانطور که در حال مراقبه بود ، خوابش برد و رویایی دید . در رویا با همسرش در آشپزخانه منزلش بود و آن دو داشتد با هم غذا می پختند .

ناگهان دید که یک سگ وحشی از بیرون به سمت آشپزخانه حمله ور شد و به طرف در شیشه ای آشپزخانه دوید و خود را محکم به آن کوبید . شیشه خیلی محکم بود و مانع ورود سگ شد . ولی او با خودش گفت : " حالا با این سگ ، چه کار کنم ؟ " او قاشق چوبی ای در دستش داشت . با خودش گفت : " با همین قاشق چوبی ، کاری می کنم که بذاره بره . "

ولی بعد منصرف شد و گفت " دارم چی کار می کنم ؟ اون سگ که اصلا نمی توانه بیاد تو . اون سگ اون بیرونه . من اینجا تو خونه ام . بذار همون جا بیرون بمونه . منم همین جا توی خونه ام که خیلی امنه ، می مونم . "

وقتی بیدار شد ، فهمید که استاد درون ، استاد رویا می خواسته به او بگوید : " مادامی که در وضعیت آگاهی ات بمانی ، که مکانی امن ، درون قلب ات است ، هیچ ترس یا نیروی بیرونی نمی تواند صدمه ای به تو بزند . " به محض اینکه این را فهمید ، می دانست که حالا باید در مورد رئیس دانشگاه چه کار کند :  باید مسئله را رها کند و بسپارد .

او متوجه شد که تا وقتی ترس ، وارد وضعیت آگاهی اش نشود ، هیچ نیروی بیرونی ، حتی تهدیدات رئیسش هم نمی تواند صدمه ای به او برساند .

ماهانتا این هدیه را به او داد تا عشق خدا را به او یاد آور شود . عشق همیشه بر ترس چیره می شود . و این چیزی بود که از طریق آن رویا یاد گرفت . به محض اینکه این ادراک را به دست آورد ، دیگر رئیسش هیچ قدرتی بر روی او نداشت .

عشق همیشه بر ترس چیره می شود .

یاد دو تا سگ های سیاه و قهوه ای افتادم که یک شب در آنتالیا در کوچه تاریک و خلوت هتل جدیدمان وحشیانه به من حمله کردند ... و معجزه ای که هنوز به یاد نمی آورم چطور من را از دست آنها نجات داد ... عشق همیشه بر ترس چیره می شود ... همیشه و همیشه و همیشه و همیشه ... دوستت دارم ماهانتای عشق ... ممنونم که تنهایم نمی گذاری در این روزهای تیره و تار تنهایی ... به خاطر همه تجربه هایم با تو ممنونم ... این تجربه ها تنها دلگرمی ام هستند برای ادامه در اینهمه ناامیدی ... دوستت دارم  ...دوستت دارم ... دوستت دارم ... با عشق ... برکت

 

نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 23:57  توسط لاله 
/ 0 نظر / 9 بازدید