هدیه عشق ... 34

S.E.M

 

درس سی و چهارم : سنگریزهء صحیح ... 

مردی شنید که کیمیاگری ، در صحرایی در همان نزدیکی ، حاصل سال ها مرارتش را گم کرده است : حجر کریمه را ، که هر فلزی را به طلا مبدل می کرد .

به فکر افتاد که ججر کریمه را پیدا کند و ثروتمند شود ، و سر به صحرا گذاشت . نمی دانست حجر کریمه به چه شکلی است و از این رو ، هر سنگریزه ای را که می یافت ، به گیرهء کمربندش می مالید تا ببیند چه پیش می آید .

یک سال گذشت ، سالی دیگر هم گذشت و هیچ اتفاقی نیفتاد . اما مرد ، با اشتیاق به جستجو برای یافتن سنگ جادویی ادامه داد . دره ها و کوههای صحرا را پشت سر گذاشت و سنگی را از پس سنگی دیگر به گیرهء کمربندش مالید ، بی آنکه دیگر توجهی بکند به آنچه که انجام می داد .

یک شب ، پیش از خواب متوجه شد که گیرهء کمربندش طلا شده است ! اما کدام سنگ باعث این اتفاق شده بود ؟ این معجزه روز رخ داده بود یا شب ؟ مدت ها بود که به حاصل تلاش اش توجه نکرده بود . چیزی که قبلا جستجویی با هدف مشخص بود ، به مشقتی مالوف تبدیل شده بود که هیچ تمرکز یا لذتی در آن نبود . چیزی که قبلا یک ماجرا بود ، به اعمال شاقه ی بی حاصلی تبدیل شده بود .

دیگر نمی دانست سنگ درست کدام بوده ، گیرهء کمربندش طلا شده بود و دیگر استحاله ای رخ نمی داد . راه درست را انتخاب کرده بود ، اما به معجزه ای که منتظرش بود توجه نکرده بود .

ماهانتای مهربانم ... تو می دونی چرا این داستان رو اینجا نوشتم ... می دونم که می دونی ... مطمئنم ... کمکم کن تا همیشه به یاد بیارم موقعیتی که همین حالا در اون قرار دارم ، همونی هست که زمانی آرزو  داشتم ... و مطمئنم اونچه هم که الان آرزو دارم روزی به موقعیتی حقیقی مثل امروز تبدیل خواهد شد ... وهمینطور آرزوی موقعیتی بعدی ... و بعد ...  و بعد ... و بعد ... تا تو ... این رو همیشه دوست دارم به یاد داشته باشم ... دوستت دارم ماهانتای دوست داشتنی ... با عشق ... برکت

 

نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 21:12  توسط لاله 
/ 0 نظر / 15 بازدید