هدیه عشق ... 10

S.E.M

 

درس دهم : چهار گام به سوی عشق ... " عشق ، رقص زندگی "

دومین در راه رسیدن به عشق این است که یاد بگیری چگونه سموم وجودت را به شهد تبدیل کنی . خیلی از مردم عشق می ورزند ، ولی عشق انها با سمومی همچون نفرت ، حسادت ، خشم و احساس مالکیت آلوده شده است . هزار و یک سم ، عشق را احاطه کرده اند . عشق بسیار ظریف و شکننده است . آیا با وجود خشم و تنهفر و حسادت ، عشق می تواند جان سالم به در ببرد ؟

اکثریت مردم فقط به مغز روی می آورند و قلب را به فراموشی می سپارند . اقلیت باقی مانده اندکی به قلب می پردازد ، ولی این اقلیت هم مرتکب اشتباه می شود ، نور ضعیف عشق آنها ، توسط ابرهای سیاه حسادت ، تنفر ، خشم و هزار و یک دیو دیگر تهدید می شود . آنگاه است که عشق تبدیل به سفری تلخ می شود . عشق به مثابهء نردبانی مابین بهشت و جهنم است . نردبان وسیله ای است دو طرفه ، هم می توانی از آن بالا بروی ، هم پایین بیایی .

آگر عشق تو مسموم باشد ، نردبان تو را به قعر ، به داخل جهنم هدایت می کند ، نه به سوی بهشت . به جای رسیدن به ترنم بهشتی ، زندگی تو آکنده از همهمه ای ناموزون و غیر قابل تحمل می شود ، همچون سر و صدای ناشی از جنگ و کشمکش یا شلوغی ترافیک ، سر و صدایی دیوانه کننده که تو را به آستانهء جنون می کشاند .

بنابراین دومین اصلی که بایستی به خاطر بسپاری ، تبدیل سموم وجودت به شهد است . حالا سوال این است که چگونه ؟ روشی بسیار ساده برای این کار وجود دارد . در حقیقت صحبت از عمل تبدیل در میان نیست ، برای اینکه تو  فی الواقع لازم نیست کاری انجام دهی . تنها چیزی که احتیاج داری صبر است . این یکی از بزرگترین اسراری است که من برای شما فاش می کنم . امتحانش کنید . وقتی که خشمگین می شوی ، نبایستی هیچ کاری بکنی ، فقط در سکوت بنشین و نظاره گر باش . علیه خشم نباش ، بر له آن هم نباش . با آن همکاری نکن ، آن را سرکوب هم نکن . فقط نظاره کن ، صبور باش و ببین که چه پیش می آید ... بگذار این احساس اوج بگیرد .

یک نکته را به خاطر داشته باش : هرگز زمانی که حال و هوای مسموم بر تو غلبه کرده ، کاری انجام نده ، فقط صبر کن و بگذار که آن سم به غیر خود تبدیل شود ...

این یکی از قوانین و اصول پایهء زندگی است که همه چیز مدام در حال تغییر به غیر خود است . مرد خصلت زنانه ، و زن خصلت مردانه پیدا می کند . هر کسی دچار تغییرات ادواری می شود ، آدم بد ، خوب می شود . آدم خوب ، بد می شود . آدم در این اوقات فقط باید صبور باشد .

زمانی که خشم به نقطهء اوج خود رسیده است ، از انجام هرکاری حذر کن . در غیر این صورت پشیمان می شوی ، و این کار تو باعث به وجود آمدن سلسله ای از عکس العمل های منفی می شود و تو وارد زنجیرهء کارما می شوی ، بدین معنی که به دلیل انجام عمل منفی ناشی از حال و هوای مسموم ، در زنچیره ای پایان ناپذیر گرفتار می شوی ، چرا که از منفی ، منفی به وجود می آید ، آن هم با سیر تصاعدی . خشم باعث ایجاد خشم فزونتر می شود ، دشمنی کردن ، دشمنی مضاعف به همراه می آورد و این روند همینطور ادامه دارد . بدین ترتیب است که انسانها مایهء گرفتاری و دردسر یکدیگر می شوند و از این کار دست هم نمی کشند .

شکیبا باش و وقتی که خشمگین هستی ، بایستی به مراقبه بپردازی . این فرصت را از دست نده ، زیرا خشم انرژی بسیار عظیمی در وجودت تولید می کند . این انرژی تخریب کننده به نظر می آید . ولی انرژی فی نفسه خنثی است . همان انرژی نابودگر ، خلاق هم می تواند باشد . همان انرژی که می تواند زندگی را متلاشی کند ، در عین حال می تواند آن را همچون باران بهاری آکنده از طراوت سازد- فقط باید صبر کرد . اگر صبور باشی و هیچ کاری را با عجله انجام ندهی ، از مشاهدهء تغییری که در درونت رخ می دهد  متعجب خواهی شد . ابتدا خشم تمام وجودت را فرا می گیرد ، سپس این خشم به تدریج افزایش یافته و به نقطهء اوج می رسد ... آنگاه مسیر عوض می شود . خشم تو آرام می گیرد ، و انرژی آن آزاد می شود و حال و هوایی مثبت و خلاق به تو دست می دهد . اکنون موقع آن است که دست به کار شوی . زمان فعالیت فرا رسیده است . همیشه منتظر فرا رسیدن حال و هوای مثبت باش .

البته منظور من سرکوب کردن احساسات منفی نیست ، بلکه باید نظاره گر احساسات منفی بود . در اینجا تفاوتی عظیم نهفته است . من نمی گویم که بر احساسات منفی درپوش بگذار ، آن را فراموش کن و کاری عله آن انجام بده – نه ، من چنین چیزی نمی گویم . من نمی گویم که وقتی خشمگین هستی لبخند بزن ؛ چنین لبخندی دروغین است ، کریه است ، قلابی است .

وقتی که خشمگین هستی به هیچ وجه لبخند نزن ؛ بلکه به اتاقی برو ، در را به روی خود ببند ، یک آینه جلوی خودت قرار بده و چهرهء خشمگین ات را تماشا کن . هیچ لزومی ندارد که این چهره را به کسی دیگر نشان بدهی . این مسئله فقط مربوط به توست ، جزئی از زندگی وحال و هوای توست ، و تو باید آن قدر صبر کنی تا لحظهء مناسب فرا برسد . به تماشای خود در آینه ادامه بده ، صورت و چشمان ات را که از فرط خشم قرمز شده اند ، نگاه کن ، آنچه در آینه می بینی ، صورت یک قاتل است .

آیا تا به حال به این موضوع فکر کرده بودی که در وجود هر کسی ، یک قاتل نهفته است ؟ تو هم از این امر مستثنی نیستی . فکر نکن که قاتل ، کسی دیگر است و در جای دیگری به سر می برد ؛ یا اینکه قاتل فقط کسی است که مبادرت به قتل نماید . هرکسی بالقوه می تواند مرتکب قتل شود . در وجود هر کسی ، غریزهء خودکشی نهفته است .

به تصویر خود در آینه نگاه کن : حال و هوای مزاجی خود را مشاهده کن و با آن آشنا شو . این کار جزئی از رشد و پیشرفت تو در مسیر خودشناسی است .

تا به حال بارها و بارها ، از زمان سقراط تا به امروز ، این جمله به گوش رسیده است : " خودت را بشناس . " منتها خودشناسی به این معنی نیست که در سکوت بنشینی و نزد خود تکرار کنی : " من روح جاودانی هستم . من با الوهیت پیوند دارم . من این هستم و من آن هستم . " – همه اش مزخرف است . خودشناسی به این معنی است که تو با کلیهء صورت های حال و هوای مزاجی خود آشنا بشوی – از قاتل و گناهکار و جنایتکار گرفته تا قدیس و فاضل ؛ از خدا گرفته تا شیطان . تمام گسترهء حال و هوای درونی ات را بشناس ؛ با شناخت آن ، کلید گشایش رمز و راز های درونت را به دست می آوری .

خشم نمی تواند دائمی باشد . اگر صبور باشی و به انتظار بنشینی ، به این نتیجه خواهی رسید . هیچ چیز دائمی نیست . شادی می آید و می رود ، غم می آید و می رود . آیا متوجه این قانون ساده می شوی ؟ همه چیز تغییر می کند ، هیچ چیز به یک صورت باقی نمی ماند . پی برای چه عجله کنی ؟ خشم آمده است – و می رود . تو فقط قدری صبر داشته باش . به آینه نگاه کن و منتظر باش . خشم را به حال خودش بگذار ؛ بگذار چهره ات زشت و جنایتکارانه شود – صبر داشته باش و تماشا کن .

خشم را سرکوب نکن و در عین حال عملی هم از روی خشم انجام نده . بزودی مشاهده خواهی کرد که چهره ات از هم باز می شود ، چهره ات حالتی متین و آرام به خود می گیرند ، انرژی دگرگون می شود ، و چیزی نمی گذرد که آکنده از طراوت و نشاط می شوی . زیبایی خاصی در چهره و چشمان ات پدیدار می شود . اکنون وقت آن رسیده که قدم به دنیای بیرون بگذاری و به فعالیت بپردازی .

ولی بدان که حال و هوای مثبت به زور به دست نمی آید ، بلکه باید بگذاری خودش بیاید ، کلید رمز در این نکته نهفته است . منظور من از تبدیل سموم وجودت به شهد ، همین است .

 

ماهانتای خوبم ، امشب کمی دیر نوشتم . چند لحظه پیش صدای آب شنیدم و فهمیدم که باید بروم . امشب نامه ای برایت خواهم نوشت ... باید برایت بنویسم ... بنویسم که خواندن نامه ات چطور بزرگترین معجزه ها را در زندگیم می آفریند ...  روزهایم هنوز سرشار از برکت حضور تو هستند ... تنها برکت زندگیم که چون  نیرویی سحر آمیز به هر چه در زندگیم برمی خورد آن را هم متبرک می کند ... خوبی ها و بدی ها و دشواری ها و دلتنگی ها و تنهایی ها و بی قراری ها و دردها و گریه ها و نادانی ها و همه و همه و همه را ... حتی تمام سموم وجودم را ... ممنونم که هرگز ، با وجود این همه خطا و اشتباه در زندگیم ، ترکم نمی کنی ، تنهایم نمی گذاری ، قهر نمی کنی ، روی از من بر نمی گردانی ، تحقیرم نمی کنی ، خوارم نمی کنی ، مقایسه ام نمی کنی ، اشتباهم را به رخ نمی کشی ، به قضاوتم نمی نشینی ، محکومم نمی کنی ، جزا و تنبیهم نمی دهی ، ممنونم که هرگز از من ناامید نمی شوی ... ممنونم که به هر بار لغزیدن و زمین خوردن طعنه ام نمی زنی ، با مهربانی دستم می گیری و کمکم می کنی از زمین برخیزم ... آن وقت لبخند می زنی و می گویی یک فرصت دیگر به من خواهی داد ... تا یک بار دیگر تلاش کنم ... و یک بار دیگر قدم به عرصه امتحان الهی بگذاریم ... و یک بار دیگر به صخره های صعب آگاهی در آویزم تا بتوانم هر بار بالا و بالا و بالاتر رفته به سرزمین های آگاهی رفیع تری برسم ... ممنونم که من را با تمام خطا ها و نادانی ها و اشتباهاتم به عشقی حقیقی و راستین و الهی دوست داری ... ممنونم که همیشه فقط عشق می بخشی و عشق می بخشی و عشق می بخشی ... ممنونم که خود عشق هستی ... اقیانوس عشق و رحمت و مهربانی ... همیشه باش ماهانتای عشق ... باید بروم دیگر ... دوستت دارم ... با عشق ... می بوسم ات ... برکت ...

 

 نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 23:36  توسط لاله 
/ 0 نظر / 8 بازدید