هدیه عشق ... 9

S.E.M

 

درس نهم : چهار گام به سوی عشق ... ( عشق رقص زندگی )

عشق ملاقات مرگ و زندگی است ، ملاقاتی در نقطهء اوج . فقط در صورت شناخت عشق است که می توان به تجربهء این ملاقات نائل آمد . در غیر این صورت ، به دنیا می آیی ، زندگی می کنی ، و می میری – ولی در حقیقت مهم ترین تجربهء زندگی را از دست داده ای – تجربه ای که با هیچ چیز جایگزین نمی شود . تو تجربهء حد فاصل مرگ و زندگی را از دست داده ای . تجربهء این حد فاصل ، نقطهءاوج و حد نهایی تجربیات آدمی است .

برای رسیدن به آن چهار مرحله وجود دارد که بایستی همیشه به خاطر داشت . مرحلهء اول حضور در لحظه است - زیرا عشق فقط در حال ، ممکن است . عشق ورزیدن در گذشته ممکن نیست . بسیاری از آدم ها کلا در گذشته زندگی می کنند ، طبیعتا عشق شان هم در گذشته است . کسانی هم هستند که در آینده عشق می ورزند ، این هم امکان ندارد . اگر کسی بخواهد از عشق اجتناب کند ، دو راه برایش وجود دارد : زندگی در گذشته یا آینده . ولی عشق تنها در زمان حال ممکن است ، زیرا ملاقات مرگ و زندگی فقط در لحظهء حال به وقوع می پیوندد ، در حد فاصل نهان در درون تو . این حد فاصل نهان ، فقط و فقط در زمان حال وجود دارد ، هرگز در گذشته یا آینده نیست .

اگر زیادی فکر کنی – فکر کردن هم همیشه مربوط به گذشته یا آینده است – انرژی تو به جای اینکه به قوه احساس معطوف شود ، منحرف شده و صرف فکر کردن می گردد . در چنین وضعیتی ، عشق نمی تواند وجود داشته باشد . احساس در لحظه معنا پیدا می کند .

بنابراین اولین قدم در نیل به عشق ، حضور در لحظه است . آینده و گذشته موجب فکر کردن می گردند ، و فکر کردن احساس را نابود می کند . انسانی که اوقاتش را بیش از حد به فکر کردن بگذراند ، به تدریج کاملا فراموش می کند که قلبی هم دارد . چنین آدمی رفته رفته به وضعیتی می رسد که در آن ، احساس حرفی برای گفتن ندارد . با گوش نکردن به ندای دل ، احساس به مرور از زندگی انسان محو می شود . ملیونها نفر از این قماش ، که اصلا نمی دانند دل یعنی چه ، در دنیا وجود دارند . برای آنها قلب فقط در حد یک تلمبه است و تمام تمرکزشان متوجه کله است . البته مغز وسیله خوبی است و آدم به آن احتیاج دارد ، ولی مغز بایستی غلام انسان باشد نه سرور انسان . زماین که مغز سرور آدمی گردد و قلب مورد بی توجهی قرار گیرد ، انسان دیگر به شناخت خدا نایل نمی آید ، زیرا از شناخت عشق محروم شده است . چنین انسانی فقط زندگی می کند و می میرد .

آن حد فاصل نهان ، در اولین تجربه و تماس ، به صورت عشق درک می شود .... و زمانی که رد آن غرق و جذب شوی ، الوهیت را در آن مشاهده می کنی . عشق ، شروع شناخت خداوند است ، و شناخت خداوند به نوبهء خود قلهء عشق .

 

 زیاد دور نیستند سال های ویرانی ام ... سال های اندوه و عذاب ... زیاد دور نیستند ... ماهانتای خوبم کمکم کن همچنان ... خودت که بهتر می دانی هنوز به یاری ات نیاز دارم ... یاری ات به آنچه  از آن ناتوانم ... یاری ات به عشق گرم و حقیقی و سرشار از آرامش ات ... حضورت را در لحظه لحظه لحظهء زندگی ام با عشق ارج می نهم ... دوستت دارم ... با عشق ...

 

 

 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 23:21  توسط لاله 
/ 0 نظر / 10 بازدید