هدیه عشق ... 40

S.E.M

 

درس چهلم : برنامه وطرح بی نقص خدا ، عشق یا نفرت  ... " دستورهای بیدارباش معنوی ما "

 

خانمی از اهالی آلمان به دنبال نشانه ای از جانب خدا بود . این خانم در این مورد مشکل داشت که چطور می تواند زندگی اش را طوری اداره کند که بیشترین استفاده را از آن ببرد .

در همین شرایط ، زندگی نامهء یک دکتر امریکایی را خواند که در زمان جنگ جهانی دوم ، مرد جوانی بود . او پس از جنگ ، به یکی از اردوگاه های کار اجباری در آلمان فرستاده شد که توسط متفقین آزاد شده بود . وظیفه او مراقبت از زندانیان سابقی بود که بیمار بودند .

بسیاری از بیماران او ، حال اسفناکی داشتند و وضعیت شان چندان و خیم بود که نمی توانستند از اردوگاه به بیرون برده شوند . وظیفهء او این بود که از این افراد مراقبت کند تا این که بالاخره بتوانند به اندازهء کافی سلامت خود را به دست آورند تا آمادهء خروج از اردوگاه شوند .

دکتر در حالی که زندانیان سابق را معاینه می کرد ، مردی را دید که مظهر بی نقص سلامتی بود : چشمان او برق خاصی داشت ، بدنش قوی بود ، و ظاهرش همانند چشمهء آبی بود که در صحرا پیدا شود و همهء زندانیان نیز به او احترام می گذاشتند . دکتر با خودش گفت : این مرد ، احتمالا تازه به اینجا آورده شده بوده . او حتما یکی از آخرین کسانی بوده که به اردوگاه فرستاده شده . برای همین هم است که این قدر سالم است . "

به این ترتیب شروع کرد به صحبت با این مرد . معلوم شد که یک وکیل است و از سال 1932 هم در اردوگاه بوده است ، یعنی تقریبا از همان اوایل و با این حال ، توانسته بود زنده بماند ، آن هم در سلامتی کامل . دکتر از او پرسید که چطور توانسته جان سالم به در ببرد .

و وکیل ماجرای خود را تعریف کرد .

اودر سال 1932 دارای زن و بچه بود . او دو دختر و سه پسر داشت . وقتی نازی ها آمدند ، او و خانواده اش را به خیابان کشاندند . آنها زن و بچه هایش را با گلوله کشتند . او به آنها التماس کرد که او را هم بکشند . ولی چون چندین زبان بلد بود ، نازی ها گفتند که دراردوگاه کار اجباری به دردشان خواهد خورد .

و او همانجا در خیابان ، در حالی که جسد زن و بچه هایش جلوی پایش افتاده بود ، با خودش تصمیمی گرفت . او گفت : " آیا مسیر عشق را انتخاب خواهم کرد یا مسیر نفرت را ؟ " او که یک وکیل بود ، در شغل خود ، چندین و چند بار قدرت ویرانگر نفرت را دیده بود . این که افرادی که غرق در نفرت بودند ، چطور خود را به دادگاه ها کشانده و نابود کرده بودند . و این مرد ، در حالی که به معنای واقعی در میان ویرانه های تمام زندگیش ایستاده بود ، مسیر عشق را برگزید . به همین دلیل هم بود که توانسته بود شش سال را در جهنمی ترین نقطهء زمین به سر برد و زنده بماند .

وقتی خانم آلمانی این زندگی نامه را خواند ، متوجه شد که باید با خودش صلح کند . باید زندگی را به عنوان طرح و نقشهء بی نقص خداوند بپذیرد . برای او این کتاب نشانه ای از جانب خدا بود .

راه های بسیار زیاد و متفاوتی برای رسیدن نشانه های خدا وجود دارد – از طریق کتاب ها ، مردم ، رویا ها . زیرا خداوند در تمام لحظات دارد از طریق روح الهی با ما صحبت می کند و دارد با صدای الهی عشق سخن می گوید .

آیا به دنبال نشانه ای از جانب خدا هستید ؟

عشق یا نفرت ؟؟؟

آیا مسیر عشق را انتخاب خواهم کرد یا مسیر نفرت را ...

ماهانتای بهترینم ... ماهانتای یگانه ... ماهانتای عشق ... چهل شب گذشت ... و روزه ام امشب به چله رسید ... تا بی نهایت ممنونم از اینکه چنانم آموخته ای که هرگز نفرتی احساس نکرده ام ... خطاهایم تا کنون هر چه بوده نقص و ناتوانی آگاهی ام از درک و دریافت تمامیت عشق بوده و نه نفرت ... هرگز نه بر درد و زخم خون آلودی قهقهه زده خندیده ام ، نه به عمد ضربت و زخمی فرود آورده ام و نه اشک های دیگری را تسلی خشم و غرورم ساخته ام ... کمکم کن ، کمکم کن همیشه در مسیر عشق بمانم حتی اگر دردهایی بیش از آنچه تا کنون متحمل شده ام انتظارم را بکشند ... کمکم کن با وجود تمام این دردهای طاقت فرسا یاد بگیرم که چطور این مسیر را با وجود همهء موانع ادامه دهم و چطور با خودم در صلح باشم و  چطور آگاهی ام را تا جایی برسانم که توان دریافت تمامی عشق را داشته باشم ... خیلی خسته ام ماهانتای من ... هنوز بی رمق ... نفس ای اگر هنوز هست تنها به عشق تو ست ... دوستت دارم  بی تمام ... با عشق ... برکت

 

نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 22:8  توسط لاله 
/ 0 نظر / 8 بازدید