هدیه عشق ... 38

S.E.M

  

درس سی و هشتم: ذات بخشایش ... " پدران ، فرزندان ، نوه ها "

یکی از سربازان ناپلئون جنایتی کرد و به مرگ محکوم شد .

روز اعدام ، مادر سرباز التماس کرد که زندگی پسرش را به او ببخشند .

-" خانم ، عمل پسر شما سزاوار ترحم نیست . "

مادر گفت : " می دانم . اگر سزاوار ترحم بود که دیگر به بخشش احتیاج نداشت ! بخشش یعنی اینکه آدم بتواند فراتر از انتقام یا عدالت برود . "

وقتی ناپلئون این جملات را شنید ، دستور داد حکم اعدام را به تبعید تبدیل کنند .

 

 بخشش یعنی اینکه آدم بتواند فراتر از انتقام یا عدالت برود . 

خوب نیستم استاد ... هیچ ... توی اون قبرستون شلوغ ، چقدر تنها بودم باز ... قبرستونی که ترسناک تر از قبرستون ای که در قلبم به پا هست نبود ... نبود ... بعد سالگرد مرگ مامان جون هیچوقت اینطور دلم نخواسته بود توی یکی از اون قبرای سیمانی دراز بکشم و فکر کنم که همه چی تموم شد ... و تموم شدم ... نمی فهمم با اینکه خیلی وقته تموم شده ام چرا هنوز اونجا نیستم ؟ ... چرا دارم بین زنده ها می لولم و خودم رو تحمیل می کنم ؟ تا کی ؟ نمی دونم تا کی باید تحمل کنم ؟ نمی دونم چرا نمی فهمم ؟ چرا هی چی بیشتر و بیشتر درد می کشم بازم نمی فهمم ... تنهام نگذار ... خیلی تنهام ... خیلی ... خیلی ... اجازه بده برم استاد ... لطفا ... جلوی انتقالم رو نگیر .... نمی تونم بیشتر بمونم ... تموم شده ام  ... دیگه هیچی ازم نمونده ... نه جسم ... نه روح ... نه وجود ... نه حس ... می دونم که تو بیشتر از من می دونی ... می دونم تو عاقل تری ... دانا تری ... آگاه تر هستی به مصلحتم ، می دونم ... ولی باور کن دیگه جونی برام نمونده ... دیگه هیچی توان ندارم ... مگه خودت همیشه نمی گی آدم بدون همه چیز می تونه زندگی کنه ولی بدون عشق امکان نداره ... آدمی که یه زمون از هیچی قصه می نوشت و دلش رو به همون هیچ خوش می کرد که حداقل هیچی اش ،  پوچ نیست ، حالا به یه پوچی مطلق رسیده ... پوک پوک پوک شده ام استاد ... خالی خالی خالی ... هیچی نیستم دیگه ... ببخش اگه گاهی دختر خوبی نبودم برات ... فقط و فقط و فقط و فقط تو می دونی حقیقت قصه من و عشق تو زندگیم چی بود ... فقط تو از حقیقت حس هام با خبری ... فقط تو هستی که می دونی دلیل تمام خوبی ها و بدی ها چی بوده ... رازهایی که هرگز کسی ازشون خبر نداشته و نخواهد داشت ... ناگفته هایی که در بدترین شرایط باز درد کشیدنم رو به گفتن شون ترجیح دادم ... با اینکه میدونستم  این طور تنها خواهم شد و زجر خواهم کشید ... با اینکه می دونستم این درد ها رو برای همیشه به جون می خرم ... با اینکه می دونستم استاد ... پس نذار بمونم .... دیگه هیچی نمی خوام ازت ... هیچی ... فقط نذار بمونم و بیشتر اذیت بشم ... تیر خلاص رو بزن و خلاصم کن ... اون قدر اساسی که دیگه نتونم بلند بشم ... مثل حیوونای زخمی که برا بیشتر درد نکشیدن خلاصشون می کنن ... تو هم اگه دوستم داری خلاصم کن ... من که دیگه امیدی به خوب شدن زخم هام نیست ... خودت که می بینی چقدر عمیقن ... خودت که می بینی هی روزها و ماه ها و سال ها می گذرند اما زخم های من همیشه تازه می مونن ... خودت که می بینی درد بی امون این زخم ها یک لحظه راحتم نمی گذاره ... خودت که می بینی به بهونه آروم تر کردن این درد ها دلم نمیاد کسی دیگه درد بکشه ... خودت که می بینی چند روز ... چند شب ... چند نفس ... خودت که می بینی چطور نفس هام این طور با درد بالا میان و با درد پایین میرن ... برای این زندگی بسمه دیگه ... بسه دیگه ... بزن استاد ... میدونم که دوستم داری ... بزن و تمومم کن ... منتظرتم ... و دوستت دارم ... بیشتر از همیشه ... با تمام عشقم ... برکت

 

 نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 23:53  توسط لاله 
/ 0 نظر / 14 بازدید