هدیه عشق ... 22

S.E.M

 

درس بیست و دوم : تصمیم مهم ... " نشان لیاقت عشق "

در یکی از روستاهای ایتالیا ، پسربچه شروری بود که دیگران را با سخنان زشتش خیلی ناراحت می کرد .

روزی پدرش جعبه ای پر از میخ به پسر داد و به او گفت : هر بار که کسی را با حرف هایت ناراحت کردی ، یکی از این میخ ها را به دیوار طویله بکوب .

روز اول ، پسرک بیست میخ به دیوار کوبید . پدر از او خواست تا سعی کند تعداد دفعاتی که دیگران را می آزارد ، کم کند . پسرک تلاشش را کرد و تعداد میخ های کوبیده شده به دیوار کمتر و کمتر شد .

یک روز پدرش به او پیشنهاد کرد تا هر بار که توانست از کسی بابت حرف هایش معذرت خواهی کند ، یکی از میخ ها را از دیوار بیرون بیاورد .

روزها گذشت تا این که یک روز پسرک پیش پدرش آمد و با شادی گفت : بابا ، امروز تمام میخ ها را از دیوار بیرون آوردم !

پدرش دست پسرش را گرفت و با هم به طویله رفتند ، پدر نگاهی به دیوار انداخت و گفت : آفرین پسرم ! کار خوبی انجام دادی . اما به سوراخ های دیوار نگاه کن . دیوار دیگر مثل گذشته صاف و تمیز نیست . وقتی تو عصبانی می شوی و با حرف هایت دیگران را می رنجانی ، آن حرف ها هم چنین آثاری بر انسان ها می گذارند . تو می توانی چاقویی در دل انسانی فرو کنی و آن را بیرون آوری ، اما هزاران بار عذرخواهی هم نمی تواند زخم ایجاد شده را خوب کند .

 

سلام استاد آبی رنگ مهربانی ها و خوبی ها و زیبایی ها و همیشه با من ، دوستت دارم ...

در آخرین دقایق سال 2008 و دورانی پر بحران از زندگیم ایستاده ام در مقابل ات با روحی که جا به جای آن رد زخم ها و ضربه ها و زجرهاست ... زخم ها و جراحاتی که حتی اگر رو به بهبود باشند نیز ، جا و اثر آنها همیشه با من خواهند بود ... می دانم ... اما ... حتی اگر این نشان ها و اثر ها هرگز از بین نروند  ، حتی اگر تا پایان این زندگی و زندگی های دیگر نیز با من باشند ، حتی اگر نتوانم انکارشان کنم ، دیگر آنها را نخواهم دید ... نه من و نه هیچکس دیگر ... ماهانتای عشق ، بروی این رد ها و آثار زشت گذشته ، پرده ای از لبخند تو را تصور می کنم و این پرده از عشق را سرتاسر بروی دیوار گذشته ها می کشم ، آنگونه که حتی نقطه ای هم بیرون نماند ... می دانم پرتو عشق تو چون معجزه ای پرشکوه به تمامی این دیوار را می پوشاند تا من با لوحی سفید تر ، روحی پاک تر و سرنوشتی تازه تر که از همین لحظه آغاز می شود ، از نو متولد شوم ...

ماهانتای نورانی ام قبل از هر حرفی در رابطه با خودم ، تشکر می کنم از اینکه در هیات بابانوئل پشت در اتاق لی لی فرشته ام توی هتلی که تک و تنها بود ظاهر شدی و با هدیه هایت دلش را شاد کردی ... بی نهایت ممنونم ...

حالا ساعت از نیمهء  شب گذشته ... به نام سوگماد ، به نام اک ، و به نام ماهانتا اولین لحظه های سال ۲۰۰۹ را نفس می کشم به امید عشق و عشق و عشق ... ماهانتای خوبم در این لحظه های سرشار برکت تنها خواهشی از تو دارم ... یادت هست در رویایی از عشق پرسیده بودم و تو گفته بودی : تغییر ... تنها خواهشم همین است ...  خواهشم این است که اگر از نظر تو هم لاله امروز با لالهء آن زمان فرقی کرده و تغییر در جهتی آنگونه که تو دوست تر داری شکل گرفته ، در کنار عشق سوگماد و عشق به تمام هستی ، یک بار دیگر فرصت عشق را به من ببخش ... فرصت عشق گرم به انسانی که تو نیز چون من دوستش می داری ... این تنها رویای من ، تنها خواهشم و تنها دلیل روزهء عشق ای است که با کلمه هایم اینجا و هر شب تا شصت شبی که برکت عشق می بخشی ام ، پایدار خواهد ماند ... باور دارم به این که نه فرصت های تو را پایان ای است و نه قدم های من را ... باور دارم که بخشش و رحمت تو بی پایان است ... و باور دارم به عشق که خود بزرگترین معجزهء آفرینش است ... باشد که ارادهء تو جاری گردد ... دوستت دارم استاد عشق ... سال نو مبارک ... سال نوی تو هم    ... و سال نوی تمام هستی ... دوستتان دارم با عشق ... برکت

 

 نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 23:59  توسط لاله 
/ 0 نظر / 8 بازدید