هدیه عشق ... 4

S.E.M

 

درس چهارم ...

عشق ، وابستگی و آزادی  ... " الماس های آگاهی "

عشق می تواند ما را آزاد کند ولی معمولا ما می بینیم که عشق به وابستگی تبدیل می شود و به جای اینکه آزادمان کند ، بیشتر در قید می شویم .  

عشق به وابستگی تبدیل می شود ، زیرا عشقی وجود ندارد . شما فقط بازی می کردید و خودتان را فریب می دادید . وابستگی واقعیت است . آن عشق فقط یک پیش پرده بوده . پس هرگاه عاشق می شوی دیر یا زود کشف می کنی که وسیله شده – و آنوقت مصیبت شروع می شود . و اما مکانیسم آن ...

چند روز پیش مردی نزد من آمد که بسیار زیاد احساس گناه داشت . او گفت : عاشق زنم بودم ، بسیار دوستش داشتم . روزی که مرد مشغول گریه و زاری بودم ، ولی ناگهان در درونم احساس آزادی بسیار کردم . گویی که باری گران مرا ترک کرده باشد . نفس عمیقی را احساس کردم ، گویی که آزاد شده بودم .

در آن لحظه او از لایه دیگری از احساساتش آگاه شده بود . او در بیرون گریه و زاری می کرد و می گفت که بدون او قادر به زندگی نیستم ، غیر ممکن است . یا ، زندگیم همچون مرگ خواهد بود . جسد همسرش درست در برابرش بود ، ولی او گفت : در عمق هشیار شدم که حالم بسیار خوب است ، که حالا آزادم .

حالا لایهء سوم شروع کرده به احساس گناه کردن : به او می گفت چه کار می کنی ؟ او از این آگاهی تازه بسیار احساس گناه می کرد . به من گفت : کمک کن ، در ذهن من چه روی داده است ؟ آیا به همین زودی به او خیانت کرده ام ؟

هیچ اتفاقی نیفتاده است . کسی خیانتی نکرده . وقتی که عشق به وابستگی تبدیل شود ، باری سنگین می شود ، زندان می شود .

ولی چرا عشق به وابستگی تبدیل می شود ؟

نخستین نکته ای که باید درک شود این است که اگر عشق ، وابستگی شود ، تو فقط در یک توهم بوده ای که آن عشق بوده . تو فقط با خودت بازی می کردی و فکر می کردی که این عشق بوده . در حقیقت تو نیاز به وابسته شدن داشتی و اگر باز هم عمیق تر بروی ، پی خواهی برد که تو همچنین نیاز به برده شدن داشته ای .

ترسی ظریف از آزادی وجود دارد و همه مایل اند تا برده باشند . البته همه در مورد آزادی سخن می گویند ، ولی هیچکس شهامت اش را ندارد که واقعا آزاد باشد ، زیرا اگر واقعا آزاد باشی تنها خواهی بود . اگر شهامت تنها بودن را داری ، تنها در آن صورت می توانی آزاد باشی . ( بفرما لاله خانم بعد هی بگو تنهام تنهام تنهام !!! خودت که بهتر می دونی تنها نبودن ات به بهای آزادی ات برات تموم می شه ... پس دیگه بعد این نق نزن که تنهام ! به جهنم که تنها هستی  ! عوضش آزادی ... )

ولی هیچکس به اندازه کافی شهامت ندارد که تنها باشد . ( من یه کم دارم انگار ! هرچند دهنم بدجور ... )

تو به کسی نیاز داری . چرا نیازمند دیگری هستی ؟

 تو از تنهایی خودت می ترسی . ( اصلنم اینطور نیست . مثلا همین الان لاله خانم تک و تنهاست تا کی و چند وقت دیگه خدا می دونه و هیچم نمی ترسه ! مگه نه ؟؟؟  )

تو از خودت حوصله ات سر می رود و در واقع ، وقتی که تنها هستی هیچ چیز معنا ندارد . ( نخیرم ! نه تنها حوصله ام سر نرفته بلکه خیلی هم کارای خوب خوب خوب کرده ام از ظهر تا حالا ، خیلی هم کیف کرده ام!!! )

بادیگری تو سرگرم هستی و معانی مصنوعی در اطراف خودت می سازی . ( اینم چندان قبول ندارم ولی دیگه چیزی نمی گم تا آخر متن سنگین و متین فقط تایپ می کنم . )

تو نمی توانی برای خودت زندگی کنی ، پس شروع می کنی برای دیگری زندگی کردن و همین اوضاع در مورد دیگری نیز صدق می کند . او نیز نمی تواند تنها زندگی کند ، پس او نیز در جستجوی دیگری است . دو نفر که از تنهایی خودشان می ترسند ، به هم می رسند و یک نمایش را شروع می کنند – نمایش عشق . ولی در ژرفای وجود ، آنان در جستجوی وابستگی ، تعهد و قید هستند .

پس دیر یا زود هر چیزی را که آرزو داشتی بر آورده می شود . این یکی از تاسف آورترین چیزها در دنیا است . هر چه که بخواهی اتفاق می افتد . تو دیر یا زود آن را کسب می کنی  و پیش پرده از بین می رود . وقتی که یک زن یا شوهر شدی ، وقتی که بردهء دیگری شدی ، وقتی که ازدواج رخ داد ، عشق ناپدید خواهد شد ، زیرا که آن عشق فقط یک توهم بود که در آن ، دو نفر بتوانند اسیر یکدیگر شوند .

تو نمی توانی مستقیما درخواست بردگی کنی . بسیار تحقیر آمیز است و نمی توانی مستقیما از کسی درخواست کنی  : بردهء من شو ! ، پس در عوض می گویی نمی توانم بدون تو زندگی کنم . ولی معنا همان است و وقتی همین هدف – آرزوی واقعی – برآورده شد ، عشق ناپدید می شود . آن و قت احساس اسارت می کنی . در زندان خواهی بود و آنوقت شروع به مبارزه می کنی تا آزاد شوی .

این را به یاد بسپار ، این یکی از تضاد های ذهنی است : هرچه را که کسب کنی ، از آن حوصله ات سر می رود و هر آنچه را که به دست نیاوری ، مشتاقش خواهی بود . وقتی تنها هستی مشتاق نوعی اسارت و زندان هستی . وقتی که در زندان هستی ، شروع می کنی به اشتیاق داشتن برای آزادی . در واقع تنها بردگان اند که مشتاق آزادی هستند و مردمان آزاد بار دیگر می کوشند تا برده شوند . ذهن مانند پاندول ساعت عمل می کند ، از انتهای یک سو به انتهای سمت دیگر می رود .

عشق حقیقی به وابستگی تبدیل نمی شود . نیاز اصلی وابستگی بوده و عشق فقط دانهء دام بوده . تو در پی صید یک ماهی به نام وابستگی بوده ای و عشق فقط طعمه ای بوده تا ماهی را بگیرد . وقتی که ماهی صید شد ، طعمه دور انداخته می شود . ( دیگه نمی تونم ساکت بمونم اگه نگم که چقدر حق داره و حق داره و حق داره و اینو عینا زندگی کرده ام ، از غصه همین حالا دق می کنم ! )

این را به یاد بسپار و هرگاه عملی انجام می دهی ، در درونت عمیق شو تا علت اساسی را پیدا کنی .

اگر عشق واقعی وجود داشته باشد ، هرگز به وابستگی تبدیل نمی شود .

مکانیسم تبدیل عشق به وابستگی چیست ؟

 لحظه ای که به عاشق یا معشوق خود بگویی فقط مرا دوست داشته باش ، شروع به تصاحب او کرده ای و لحظه ای که کسی را تصاحب کنی ، عمیقا به او توهین کرده ای ، زیرا از او یک شیء ساخته ای . ( تعظیم کنم یا هنوز زوده ؟! )

وقتی من صاحب تو شوم ، آن وقت تو دیگر یک شخص نیستی ، بلکه فقط یکی از اشیایی هستی در میان سایر لوازم منزل – یک شیء ، آنوقت من از تو استفاده می کنم و تو ملک من هستی ، جزو دارایی های من هستی ، پس من به هیچکس دیگر اجازه نخواهم داد از تو استفاده کند . این معامله ای است که در آن ، من توسط تو تصاحب شده ام و تو از من یک شیئ می سازی . این یک معامله است که حالا هیچکس دیگر نمی تواند از تو استفاده کند . هر دو طرف احساس بردگی و اسارت می کنند . من از تو یک برده می سازم و تو نیز در عوض ، مرا اسیر می کنی . ( مطمئنم که منظور از استفادهء دیگران در اینجا به جز مسائل جنسی هست ، منظور فقط ارتباطات اجتماعی و مکالمات و دوستی ها و آزادی های معقول هست ، اینو مطمئنم و به همین دلیل هزار بار تعظیم می کنم به سطر های بالا و  روحی که نویسنده اونهاست ... تعظیم ... تعظیم ... تعظیم ... تعظیم ... تعظیم ... تعظیم ... تعظیم ... تعظیم ... تعظیم ... )

آنگاه مبارزه شروع می شود . من می خواهم شخصی آزاد باشم و در عین حال مایلم تو را در تصاحب داشته باشم . تو می خواهی آزاد باشی و باز هم مرا مالک باشی . اگر تو را تصاحب کنم ، در تصاحب تو خواهم بود . اگر نخواهم که در تصاحب تو باشم ، نباید تو را تصاحب کنم . ( و من می گم آدمایی دیدم که خیلی هم دلشون می خواست که هم تصاحب کنند و هم تصاحب بشن و به خاطر لذت تصاحب دیگری آزادی شون رو می فروشند و اسم این عمل رو با غرور و افتخار وفاداری می گذارند !!! ... )

بین دو نفر مالکیت نباید وجود داشته باشد . ( آی گفتی ... )

ما باید فرد باقی بمانیم و همچون آگاهی هایی آزاد ، مستقل حرکت کنیم . می توانیم با هم باشیم . می توانیم در هم تلاقی کنیم . ولی کسی مورد تصاحب قرار نمی گیرد . آنگاه قیدی در کار نیست و وابستگی وجود ندارد .

وابستگی یکی از زشت ترین چیزهاست . وقتی می گویم زشت ترین منظورم فقط از نظر مذهبی نیست ، از نظر زیبا شناسی هم همینگونه است . وقتی وابسته شدی ، تنهایی ، خودت را ، تنها بودنت را از دست می دهی ، همه جیز را از کف می دهی .

تو فقط برای اینکه احساس خوبی داشته باشی که کسی به تو نیازمند است و با تو است ، همه چیزت را از کف داده ای ، خودت را از دست داده ای . ( می دونم یعنی کی ... )

ولی حقه در این است که تو سعی داری مستقل باشی و دیگری را هم در تصاحب داشته باشی – و دیگری نیز همین کار را می کند . پس اگر نمی خواهی مورد تصاحب قرار بگیری ، تصاحب نکن .

مسیح در جایی گفته است : داوری نکن تا مورد داوری قرار نگیری . این نیز همان است : تصاحب نکن تا تصاحب نشوی . کسی را سیر نکن و اگر نه اسیر خواهی شد .

به اصطلاح مرشدان ، همیشه اسیر مریدان هستند . تو نمی توانی بدون برده شدن ، ارباب کسی شوی – این غیر ممکن است . تو فقط وقتی می توانی ارباب باشی که هیچکس اسیر تو نباشد .

این به نظر متناقض می رسد . زیرا وقتی که می گویم که فقط وقتی ارباب هستی که کسی بردهء تو نباشد ، خواهی گفت ، پس ارباب بودن چیست ؟ وقتی کسی برده نباشد ، من چگونه می توانم ارباب باشم ؟ ولی من می گویم که فقط در آن صورت تو ارباب هستی . آنوقت هیچکس اسیر تو نیست و هیچکس سعی ندارد تو را اسیر کند .

عشق به آزادی ، تلاش برای آزاد بودن ، در اساس به این معنی است که تو به درکی عمیق از خویش رسیده ای . حالا می دانی که خودت برای خودت کفایت می کنی . ( زیادم هستم !!! )

می توانی با دیگری سهیم شوی ولی وابسته نیستی . من می توانم خودم با دیگری سهیم شوم . می توانم عشقم را سهیم شوم ، شادمانی ام را سهیم شوم ، سرورم و سکوتم را سهیم شوم . ولی این یک سهیم کردن است ، نه یک وابستگی . اگر کسی هم نباشد ، باز هم شادمان و مسرورم . آگر کسی باشد ، آن هم خوب است ، می توانم سهیم شوم .

وقتی که اگاهی درونت را ، مرکزت را بشناسی ، تنها در این صورت است که عشق وابستگی نخواهد شد . اگر مرکز درونی ات را نشناسی ، عشق به وابستگی تبدیل می شود . اگر مرکزت را بشناسی ، عشق به اخلاص تبدیل می شود . ولی برای عشق ، تو باید نخست خودت وجود داشته باشی و تو وجود نداری .

بودا از روستایی می گذشت ، مرد جوانی به او نزدیک شد و پرسید : به من بیاموز چگوه می توانم به دیگران خدمت کنم ؟

بودا به او خندید و گفت ک اول باش . دیگران را فراموش کن . نخست خودت باش و آنوقت همه چیز به دنبال خواهد آمد .

تو هم اینک وجود نداری . هنگامی که می گویی :وقتی عاشق کسی می شوم ، عشقم به وابستگی تبدیل می شود ،  فقط نشانهء بردگی و بی وجودی تو است .

 

 ماهانتای عشق و رحمت و مهربانی ها  ... خیلی خیلی خیلی حرف داشتم برایت بنویسم ... از آنها که به خاطر وابستگی های خارج از تعادل شان درد کشیدند ، من برای دردهاشان گریستم و آنها مرا سرزنش و نفرین کردند! ... آنها که اسیر و وابسته ام خواستند به اعتیادی مزمن به مهربانی های بی دوام و محبت ای شرطی و در قبال ...  آنها که بی آنکه بخواهم وارد زندگیم شدند و بی آنکه بخواهم رفتند و هرگز جز خودشان و قضاوت های خودخواهانه و خواسته های تحمیلی شان ، ندیدند و نشناختند ... آنها که به خاطر آنچه از سر خشم وحشی خود با خود کرده بودند مرا محکوم کردند و جزا دادند !!! ... از آنها که ... بگذریم ... می دانم تمام این خصلت های آبی شان یک روز طلایی خواهند شد ....  دیگر حرفی نیست ... در این لحظه  هیچ جز احساس ندارم ... جز سپاس از اینکه نشانم دادی مصلحت آگاهانه تو برایم بهتر  از منفعت کورکورانه ای بود که خود می طلبیدم ... از اینکه همیشه خطر ها را از من دور کردی ... ازاینکه همیشه در آغوش نور و موسیقی الهی پناهم دادی ... من آرام گرفتم و دوباره گریختم سوی خطا ها و خطر ها و دوباره زخمی و ناتوان بازگشتم و تو دوباره پناهم دادی مهربان تر از بار پیش و بارهای پیش و من دوباره ... رفتم و بازگشتم ... هزاران بار ...  و هنوز هم ... و تو  هرگز شرطی نبستی ام که تنها اگر چنین باشم و چنان از عشق خود برخوردارم خواهی ساخت !!! ... هرگز ... ادعا نکردی ... شرط نبستی ... هیچ نخواستی ... و تنها عشق بی دریغ ات را بخشیدی ... در تعریف ، وابستگی به عواطف ای گفته می شود که نسبت به دیگری ایجاد شده تا جایی که بی او یا بی آن نتوان زندگی کرد ... هیچ متاسف نیستم از اینکه آنچنان به عشق و اک و تو وابسته ام که بی هر کدامتان حتی لحظه ای هستی نخواهم داشت ... دوستت دارم ماهانتای خوبم ... دوستت دارم تا بی نهایت ... دوستت دارم با عشق ... برکت

 

نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 23:53  توسط لاله 
/ 0 نظر / 11 بازدید