هدیه عشق ... 19

 

S.E.M

                                                        

درس نوزدهم : پذیرفتن هدیهء عاشقانه ... " قلب زرین "

 

با فردی صحبت کردم که صادقانه و با خلوص کامل خواستار حضور عشق در زندگی اش بود . او از من خواست تا در صورت امکان تعریفی از عشق در اختیار او قرار دهم .

من به عظمت و حوزهء اک و عشق الهی فکر کردم و بالاخره گفتم : " واقعا به هیچ وجه نمی توانم تعریفی از عشق به شما بدهم . اگر می خواهید قلب خود را به روی عشق بگشایید ، می توانید کتاب بیگانه ای بر لب رودخانه را بخوانید . اگر واقعا دوست دارید بدانید عشق چیست ، جواب شما در قالب انسانی دیگر به سوی شما خواهد آمد . ولی وقتی عشق آمد ، شما باید به اندازهء کافی پذیرای آن باشید تا آن را بپذیرید . "

او سپس گفت که می خواهد یاد بگیرد که چگونه عشق بورزد . به او گفتم که چیز خیلی خوبی را می خواهد یاد بگیرد ، زیرا ارائه عشق یا عشق ورزیدن ، اولین گام است . سخت ترین قسمت این است که یاد بگیریم چگونه عشق بورزیم ، ولی وقتی که آن را یاد گرفتیم ، نوبت به گام دوم می رسد .

گام دوم از گام قبلی مهمتر است و عبارت است از پذیرفتن عشق . تا زمانی که این گام طی نشود ، فرد هنوز هدیهء عشق را به طور کامل دریافت نکرده و از آن برخوردار نشده است .

گفتم : " اگر خواستار عشق هستی ، اک فردی را به سوی تو خواهد آورد تا به تو نشان دهد عشق چیست ، و این همان تعریفی خواهد بود که می خواهی . "

و بعد چنین اضافه کردم که وقتی عشق بیاید ، نباید آن را چیزی در نظر گرفت که همیشه آنجا خواهد بود و نباید نسبت به حضور آن بی تفاوت ماند . عشق چیزی است که باید هر روز به دست آورده شود . نباید دست روی دست بگذاریم و همینطور بنشینیم .

وقتی کسی صادقانه و با خلوص کامل بپرسد " عشق چیست ؟ " و آنگاه قلبش را به روی اک بگشاید ، اک هدیه ای که آکنون نیز در کنار آن فرد است را به او تحویل می دهد . ولی او باید تمرینات معنوی اش را انجام دهد تا بتواند راهنمایی و هدایتی که برای حفظ کردن و پرورش دادن آن عشق لازم است را دریافت کند . و این هدایت و راهنمایی باید هر روز دریافت شود .

 ماهانتای عشق ... یادت هست آن شب های تنهایی لالهء هفده ساله را ... شب هایی که با ترانه های عاشقانه تا صبح ها بیدار می ماند و برای عشقی که هیچ از آن نمی دانست جز تلخی حضوری دور که به شدت احساس می کرد و در مقابلش ناتوان بود از هر درک و شناخت ، اشک می ریخت ... شبهای من و تنهایی ها و عروسکم ... شب های مهتاب و درخت های پای پنجره و ستاره های بالای سر ... و سوسو های شهری به زیر نگاهم ... همیشه در آن شب های تنهایی با خودم فکر می کردم حتما هست ... حتما زیر یکی از این سقف ها ، پشت یکی از این سوسو ها ، آن طرف فاصله ها ، فردی هست که یک روز عشق را با او زندگی خواهم کرد ... فردی که تمام عشقی که سال ها در قلب و روحم حس کرده بودم را به او خواهم بخشید ... فردی که نیمهء دیگر من هست و با او زمین و زمان را سرشار زیبایی و مهربانی و خوبی خواهیم کرد ... فردی که مانند خودم و حتی بیشتر از من دوستش خواهم داشت ... غرق رویای عشق روزهایم را به شب می رساندم و شب هایم را می شمردم ... یک به یک ... شب به شب ... نفس به نفس ... اشک به اشک ... چند شب گذشته ماهانتای شب های تنهایی ام ؟  ... چند شب ؟ ... چند نفس ؟ ... همه را شمرده ام ... یک به یک ... شب به شب ... لحظه به لحظه ... چقدر گریه ... چقدر اندوه ... چقدر تنهایی ... چقدر عشق های مصنوعی قلابی ... عشق های پر ادعا ...  عشق های معامله گر ... عشق هایی که هر دو دستشان پیش گرفته بودند برای داد و ستد ... عشق هایی که بی شرمانه فریاد  زدند " تو در مقابل عشق من چه کردی ؟؟؟!!! " ... عشق های بی تحمل و ناتوان و گریزان به بهانه های بی اعتبار ... عشق هایی که معتقد بودند قفس ها مظهر  پاکی پرنده های آفتاب و مهتاب ندیده اند !!! ... عشق های خودخواه انحصار طلب ... عشق هایی که صداقت را در بازی های نمایشین و دروغین می جستند ...  عشق هایی که نه توانایی دیدن داشتند ، نه تحمل وفاداری ، نه خودداری از خالی شدن از عقده ها و تاول های پر نفرت به ضربه های بی رحمانه انتقام ... عشق هایی که برای هر اشتباه از سر نادانی و بی تجربگی ام هزار بار با حض و لذت مجازاتم کردند ، تازیانه زدند ، داغ نهادند ... عشق هایی که بخشش را  ننگ حقارتی بر غرورشان می پنداشتند !!! ... آنها که تنها قانون شان نه قانون عشق ، که قانون چشم در برابر چشم و دندان در برابر دندان بود !!! ... عشق هایی که تنها عاشق خود بودند و نیازهای خود و تنهایی های خود و دردهای خود و خواسته های خود ...آنها که آگاهی شان محدود بود بر همان حد و حدود های رقابتی ... عشق هایی گرفتار توهمات ... این همه عشق ماهانتای خوبم ... این همه عشق در داستان ها خواندم و دیدم و تجربه کردم و در آخر به این درک رسیدم که این ها هیچکدام عشق نبودند ... هیچکدام ... چرا که عشق نه اندوه می آفریند ، نه درد ، نه خودخواهی ، نه خیانت ، نه ادعا ، نه قید و شرط ، نه تنهایی ، نه گریه ، نه زخم و نه ضربه .... حالا پیکر آن دختر هفده ساله جا به جا ، رد به رد و نشان به نشان پر هست از زخم های عاشقانه !!! ... زخم هایی که هنوز و هرگز شاید التیام نیابند ... زخم هایی که عمیق ترین و دلخراش ترین شان را آنهایی با قهقهه های نفرت و خشم بر من روا داشته اند که عاشق ترین شان بودم ! ... زخم های جانانهء جان گداز که هنوز به جادویی سیاه و سیاه و سیاه به ناگاه سر باز کرده زمین و زمانم را به خون می کشند ... این همه سال باید می گذشت ...  تا روح ناتمام من از میان این همه روزها و شب  های تلخ تنهایی به عبوری دردناک از سرزمین های خطر و تهدید و طوفان ها و هیولاها  به اقیانوسی برسد که عشق را بی قید و شرط و شروط و واسطه بیابد ، خالص ... ناب ... راستین ...  حقیقی .... زلال ... عمیق ... پاک ... اقیانوس عشق و رحمت و برکت بی پایان  ... اقیانوس نور و موسیقی ... اقیانوس آگاهی و آزادی و عشق ... آن دختر که دیگر هفده ساله نیست حالا شب ها که چشم هایش را می بندد ، رو به سرزمین های نور عشق چشم باز می کند ... غرق موسیقی عشق الهی ... و هنوز رویای هفده سالگی هایش را باور دارد  ... رویای زندگی با عشق ...  رویای عشق به همه موجودات ،  عشقی از خیرخواهی و مهربانی و شفقت ... و رویای عشق ، عشقی گرم  " عشقی در قالب انسانی دیگر  "  ...  و رویای عشق ، عشق سوزان آن اقیانوس بی انتها ، سوگماد ، اک و ماهانتا ... نمی دونم چرا این قدر نوشتم ... دلم خیلی پر بود و گرفته و روحم بدجور بی قراری می کرد ... تنهایی هم که ... ممنونم که هستی ... دوستت دارم ماهانتای یگانه ام ... با عشق دوستت دارم ... برکت

 

 نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 23:39  توسط لاله 
/ 0 نظر / 8 بازدید