هدبه عشق ... 5

S.E.M

درس پنجم ...

معشوق ... " بیگانه ای بر ... "

جوینده در تاریکی نشسته بود . باد در اطراف او و معشوق اش می وزید  و رودخانه نغمه سران راه خویش را به سوی دشت های هند ادامه می داد .

با خود می اندیشید آیا این خداست که او و این زن را در کنار هم نهاده است تا به سکوت در کنار هم بنشینند ؟ اما می دانست که چه خواست خدا باشد ، چه نباشد ، او به زودی آنجا را ترک می گفت .

با خویش می اندیشید آن اهل تبت اکنون کجا می تواند باشد ؟ احتمالا در تاریکی شب سرگردان و ذهنش درگیر وظایفی کیهانی .

افکار جوینده به دختر بازگشت . دوباره و دوباره این فکر بر ذهن او مسلط شد که : " ما یکی هستیم . چیزی نمی توانم بگویم یا انجام دهم که از این دختر پنهان بماند . "

با دست موهای دخترک را نوازش کرد . ناگهان چشمش به روی وی افتاد و دید که نور ستاره ای در چشمانش می درخشد .

در این لحظه افکارش همانقدر ناگهانی که آغاز شده بودند ، پایان گرفتند و جهان در سکوت فرو شد .

قدمی به عقب برداشت و به بالا نگاه کرد . ربازار تارز را دید که در نزدکی شان ایستاده و دست راستش به نشان آرزوی برکت بالا بود . او گفت : " می خواهی زندگی باشد یا مرگ باشد ، هرچند مرگ جز شب زندگی نیست و از درون شب است که صبح فرا می رسد . فقط آن هنگام که شب و روز زندگی یکی می شود و به درون همان شکلی که در ابتدا از آن صادر شده بود مکیده می شود ، هر دوی شما در وحدت کامل با خدا و با خویشتن خود به سر خواهید برد . "

جوینده گفت : " بسی به انتظار تو نشستیم تا بیائی اما عشقمان از برای تو کم نشد . یک بار در آن دوردست ها تو را طلب کردیم و تو ما را در خلوت تنها گذاردی . اینک ، طی ساعات شب تقلا کردیم تا به تو دست یابیم و تو را در کنار خود یافتیم . پس شادمانی کنیم چون این شب با ماست و صوت از آن ماست چون تو در مقابل مائی . "

سفیر گفت : " ای محبوبان من ، مرا بجویید . از فرای خلیج زمان در جستجوی من برآئید . دست هایتان را در دست من بگذارید تا شما را به خدا رهنمون شوم ، به پدر مطلق ، که حاضر مطلق و قادر مطلق است و بر همه چیز واقف . "

سپس دست های هر دوی آنان را در دست گرفت ، بر زمین نشست و گفت : " شاهین را در آسمان بنگرید . آسمان را در می نوردد ، بر فراز باد اوج میگیرد و چشمش به دنبال قربانی خویش است . آیا تو در مقابل پنجه های شاهین فنا ناپذیری ؟ اما تو به نان پر قوت زمین زنده ای . نه ، تو می باید به پروردگار رو کنی و از او طلب قوت و غذا کنی تا حیات را در تو دوام بخشد .

" ای مرد ! تو به زنت بی حرمتی کرده ای . مرا ببخش ای خدا اما مرد تنها زن را با گرفتار کردن قلب وی و آنگاه ترک عشق او شکسته است . آه و افسوس اما بگذار تا من درون قلب زن را نظاره کنم و ببینم آن عشقی را  که او برای شوهر ، فرزند و عاشقش دارد . ای خد ، این تنها بازتاب عشق توست .

" ای زن ! چراغ تو بی روغن نمی سوزد و مرد نمی تواند بدون زن زندگی کند . هیچیک از شما نه می تواند بدون دیگری زندگی کند و نه بدون خدا ! فقط اوست که در واقع روح عظیمی است که با نور معنوی می تابد ."

نیرو ، قدرت ، زیبایی و هر آنچه برای بشر عزیز است ، جز حبابی از کف نیست . آیا به جز این است که بلند همتی نردبانی بی پایان است که با آن به هیچ ارتفاعی دست نمی یابی مگر روزی که آخرین پله های آن را نصب کنی ؟  ارتفاعات جز به ارتفاعات بالات نمی انجامد و بر پلکان این نردبان جای تنفس و توقفی نیست چون عدد پله هایش به شمار نمی آید . زندگی تیره می شود و دیگر نه به کار ساختن ساعات خوشی و استغنای لذات می آید و نه می تواند لحظه ای آرامش خاطر نصبی سازد .

" ای فرزندان من ! آیا پایانی برای خرد وجود دارد تا امیدوار باشید که بدان دست یابید ؟ آیا خرد چیزی است به جز آرزوی بی پایان که روز ، بعد از روز به آگاهیت در می آویزد تا تو را وادار کند در پی دانشی پوچ برآیی که فقط به ارضای ذهن منجر می شود . پس آیا بهتر نیست که به خدمت پروردگار درآییم تا لقمه ای از سفرهء او برگیریم ؟ اینچنین ، بشر می تواند نظری به روی پروردگار بیندازد تا اینکه از او محروم بماند . اما هیهات فرزندانم ، افسوس که وقت آن رسیده که بشر در شکار خدا برآید ، او همه جا به دنبال خدا می گردد ، مگر آنجا که من واقعا هستم . "

" ای بشر ! من واقعا کجایم ؟

بگذار به تو بگویم که من در قلب معشوق تو جای دارم . آنجا به دنبال من بگرد ای پسر ..."

" پس ، فرزندان من بگذارید این اصل عظیم را بر شما فاش کنم .

عشق انسانی آن است که از نفس می گوید ، عشقی خودخواهانه که در عوض آنچه نثار می کند ، چشم داشت دارد .

 و عشق الهی آن است که هیچ پاداشی باز نمی طلبد . آنگاه که هر دوی شما از عشق دیگران سرشار شوید ، عشقی که برایش مهم نیست چه بر سرش خواهد آمد ، آنگاه صاحب عشق الهی شده اید .

" هنگامی که یکدیگر را آنچنان دوست دارید که تفاوتی نکند آن دیگری چه می کند ، آنگاه به عشق بلاشرط دست یافته اید و آن عشق فراتر از طبقات جهان خاکی است . "

" آنگاه در می یابی چگونه به من عشق بورزی ، به خدای خودت و به پروردگارت . "

گورو از سخن باز ایستاد . در حالی که چشمانش به تاریکی ها خیره شده بود ، دستان آنها را رها کرد و برخاست . چشمان عظیم و سیاهش همچون گلوله از آتش در تاریکی شب می درخشید . چرخی زد و با پیکری خداگونه در شبی پر باد به سوی رودخانهء پر همهمه  قدم برداشت .

 

ماهانتای عزیزم ، حالم خوب نیست امشب . خودت شاهد بودی و هستی بر من و عشق و ... آنچنان که تو گفتی : " عشقی که مهم نیست چه بر سرش خواهد آمد ... " ... برایم مهم نبود و نیست ... با وجود آنچه بر سرم آمد ... با وجود همه عذابی که هیچ کلمه ای برای بیان اش ندارم ... اما هنوز هم مهم نیست ماهانتای خوبم ... شرط خود عشق است و بر عشق شرط نیست ... عشقی که اینچنین سرشارم می کند در اوج ناتوانی ها و بیماری ها و ناخوشی ها .... ممنونم از اینکه آنچنانم ساختی که لایق برخورداری از این تعلیمات باشم ... وقتی من امروز را مقایسه می کنم با من سال های گذشته بیشتر پی می برم که این تغییرات که تو بخشیدی ام خود بزرگ ترین معجزه زندگی ام هستند ... حالا دیگر آن من مثل فردی غریبه به نظرم می رسد ... فردی که نمی شناسم اش ... و دلیل هیچ رفتار و افکارش را درک نمی کنم ... دوستت دارم ماهانتای مهربانم ... با عشق ... برکت ...

 

 نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 21:54  توسط لاله 

/ 0 نظر / 9 بازدید